تبليغاتX
فصل ترانه های بد !

فصل ترانه های بد !

ترانه

 

از اینکه مدت زمان درازیست که ترانه ای نگفتم احساس ناخوشایندی دارم ، شاید پیش ترها وقتی شاعری می گفت احساسم خشک شده و نمی تونم شعر بگم اونو درک نمی کردم اما الان قریب به دو ساله که ترانه ای در من نمی جوشه و به دور از هر گونه شعارزدگی اعتراف می کنم که سرشار از احساس پوچی شدم ، با این همه ناامید نیستم و تصویری از روزهای آتی در ذهن دارم که ترانه هایی از این روح ناآرام خواهد جوشید که زندگی را به گونه ای دیگر برابر دیدگانم نقش خواهد کرد. به امید آن روزها و آن ترانه ها خواهم ماند. ترانه هایی که ارزش دو سال سکوت را خواهند داشت. فعلا ترانه ای که یکی از روزهای پائیزی متولد شد و کماکان ناخوانده ماند.

***

عطر پائیز !

 

تو رگ پوسیده ی یه کوچه باغ ، تو صدای پیر و خشک یه کلاغ

عطر پائیزه که غوغا می کنه ، یه طلسم تازه بر پا میکنه

توی آسمون گیج و سرسری ، تو دل لحظه های خاکستری

عطر پائیزه که غوغا میکنه ، خاطراتمو تماشا می کنه

عصر اون جمعه ی پائیزی سرد ، آسمون اسم تو رو صدا می کرد

از تموم ابرا ماتم می بارید ، کسی فریاد منو نمی شنید

سایه ها از سر من رد می شدن ، سایه ها خطای ممتد می شدن

بی تو من موندم و سایه ی خودم ، رو به قلب آسمون ضجه زدم

اونیکه خواب پرندگی می دید ، به یه خواب عاشقونه پر کشید

حالا من خالی ام از نگاه تو ، خالی از حضور بی پناه تو

حالا پائیزه و بغض و خاطره ، آسمون من قد یه پنجره

تو رگ پوسیده ی یه کوچه باغ ، تو صدای پیر و خشک یه کلاغ

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 23:57  توسط مصطفی میری  | 

 

در تمام دنیا آدم هایی هستن که با بقیه فرق دارن ، قصد بزرگنمایی ندارم اما این آدم ها انگار از ازل گل وجودشون مرغوب تر بوده و در هر کار و حرفه و هنری هم که وارد میشن خیلی زود رشد میکنن و به باروری می رسن و شناختن این آدمها در این زمونه به نوعی غنیمته. به زعم من روزبه بمانی یکی از همین آدمهاست. با روند رو به رشد ترانه هاش و همچنین شخصیتش در خانه ترانه آشنا شدم و از همون زمان مطمئن بودم به زودی باید منتظر کارهای بزرگ از اون باشم و این انتظار خیلی طول نکشید زمانی که تو سایت ایران ترانه آلبوم جدید داریوش رو مرور می کردم وقتی در توضیحات آهنگ تصویر رویا نام روزبه بمانی رو دیدم و ترانه رو گوش دادم واقعا تحسینش کردم. روزبه غیر از این آهنگ که شاخص ترین و متاخرترین کارشه ، ترانه های زیبای دیگه ای رو هم با آهنگسازها و خواننده های مطرح کار کرده که به قول استادان پیر ادبیات همه اون آن و لحظه ی گیرایی رو دارن و به خاطر همه ی اینها باید به روزبه بمانی تبریک گفت ، در ادامه متن ترانه ی تصویر رویا رو که در آلبوم معجزه ی خاموش داریوش یک سر و گردن بالاتر از بقیه کارها- البته به زعم من- خودنمایی میکنه میارم.

***

تصویر رویا !

شب از مهتاب سر میره
تمام ماه تو آبه
شبیه عکسه یک رویاست
تو خوابیدی جهان خوابه
زمین دور تو می گرده
زمان دست تو افتاده
تماشا کن سکوت تو
عجب عمقی به شب داده

تو خواب انگار طرحی از
گل و مهتاب و لبخندی
شب از جایی شروع می شه
که تو چشماتو می بندی
تو رو آغوش می گیرم
تنم سر ریزه رویا شه
جهان قد یه لالایی
توی آغوش من جا شه
تورو آغوش می گیرم
هوا تاریک تر می شه
خدا از دست های تو
به من نزدیک تر می شه
زمین دور تو می گرده
زمان دست تو افتاده
تماشا کن سکوت تو
عجب عمقی به شب داده

تمام خونه پر می شه

از این تصویر رویایی

تماشا کن ، تماشا کن

چه بی رحمانه زیبایی

***

به امید تکرار اتفاق های خوب و بزرگی از این دست !

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 2:52  توسط مصطفی میری  | 

 

... همیشه اینو مطمئن بودم که یه ترانه درباره جمعه خواهم گفت ... و این احساس خاصی که غروب جمعه- البته گاهی نه همیشه- آدم رو یه غم غریبی می گیره. اینو هم می دونم که شهیار قنبری یه ترانه خیلی خوب و موندگار درباره جمعه گفته و من و هم نسل های من کلی با اون زندگی کردیم ... اما من منظورم یه ترانه ست که مال خودت باشه و احساس خودت باشه از جمعه حتی احساسی که از شنیده ترانه جمعه شهیار قنبری در تو درونی شده و جزو ارجاعات ناخودآگاه جمعی ما شده ...

عصر جمعه یه طلسمه ، مث موندن مثل مردن

زیر تاق این تمدن ، بی صدا زمزمه کردن

سرنوشت نیمه کاره ، به فراموشی دچاره

جمعه های سرد و دلگیر ، هر کسی فکر فراره

آدمای مست و تنها ، رد ابرا رو می گیرن

لحظه ی نم نم بارون ، زیر هیچ چتری نمیرن

هر کسی کنج یه رویا ، زل زده به آسمونا

همه ی ساعتا خوابن ، همه ی آدما تنها

جمعه ی سیاه و ساکت ، باز نصیب آدما شد

شهر شاعرای مرده ، آخرین پناه ما شد

عصر جمعه مشق مرگه ، نه سفیدی نه سیاهی

یه مداد نصفه نیمه ، تا ابد کاغذ کاهی

انگاری یه جای قصه ، تو خودت گم شده باشی

انگاری فرقی نداره ، مرده باشی زنده باشی

بیخودی دلت می گیره ، واسه اون شهر خیالی

که یه روز پر از ستاره ، که یه روز خالی خالی

مثل آدمای دیگه ، دل پر زدن نداشتی

خودتو یه لحظه ی ناب ، توی ابرا جا گذاشتی !

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1387ساعت 0:11  توسط مصطفی میری  | 

باز هم مصطفی مدتی نبود ، تو این مدت خیلی اتفاقات افتاد ، خسرو شکیبایی رفت (که حسرت دیدن و کار کردن با او همواره با من خواهد ماند) ، پایان نامه ی انجمن سینمای جوان رو نساختم و فکر نکنم دیگه بسازم ، فیلمنامه ی سریالی رو که قرار بود واسه شبکه باران بنویسم ننوشتم ، به یه تبعید خودخواسته محکوم شدم و از ترانه و کتاب خوندن و فیلم دیدن و گپ زدن و ... محروم بودم ، شاید این شش ماه اگه مصطفی رو از علایقش دور کرد در عوض اونو به خودش و درونش نزدیک کرد و تونست خودشو و مردم دورو برشو بهتر بشناسه ، به هر حال ترانه همچنان نفس می کشد و به راه خود ادامه می دهد ، از اینکه وبلاگ ترانه ی نوین دوباره فعال شده بی نهایت خوشحالم ، از خانه ی ترانه و دکتر افشین یداللهی بی خبرم و باید یکی از همین پنجشنبه ها دوباره سری به فرهنگسرای شفق بزنم و رفقای قدیمی رو ببینم ، حتی دلم واسه شب شعر چهارشنبه های آقای اسحاقی هم لک زده که برم بشینم و فقط نفس بکشم ، نه شعری بخونم و نه درباره شعر دیگران نظر بدم ، فقط باشم و حضور داشته باشم به یاد غروب های پائیز سالهای 78 ، احساس می کنم زندگی داره آدمها رو رنگ میزنه و نقاشی می کنه ، ما آدمها خیلی خوش خیالیم که فکر می کنیم این ما هستیم که زندگیمونو نقش می زنیم ... و اما ترانه ، هنوز کار جدیدی نگفتم اما یه کار قدیمی که خیلی باهاش خاطره دارم رو تقدیم می کنم به او که دیگر نیست و با این کار بارها خیس گریه شد و برای آن عاشق دیروزه چه اشکها ریخت ... ولی نماند و مصطفی رو تنها گذاشت و رفت ... که حدیث عاشقی همواره با اشک همراه باشد !

***

خوابِ نيلوفرها

 

تــا افق آئينـه ، تا شكوهِ خورشيد

نو بهاري از تـو ، بر سرِ من باريـد

لمسِ‌دستاي نور ، لمسِ زيبايي بود

سايه‌ي‌من در تو ، پاكُ رؤيايي بود

باشكوه و ايمن ، مثلِ امنِ آغـوش

منُ تو در خلسه ، همه‌دنيا خاموش

تــا افق آئينه ، پُر شد و جاري شد

خوابِ نيلوفرها ، رقصِ بيداري شد

اين‌نوازش‌،اين‌عشق، با تو معنا داره

از منُ از دستــام ، آرزو مي‌بـــاره

تو نگاهم كردي ، در سكوتِ پائيـز

واژه بي معنا شد ، با حضوري لبريز

اونورِ نـور و نـور ، تا تـهِ دل بستن

تو هميشه هستي ، در من‌و يادِ من

تا كه اين تنهايي، پُر شه از بوي تو

بويِ خيسِ‌ِ باران ، بويِ گيسوي تو

 

یادته بانو ... به من گفتی بیت آخر این کار اوج احساس عشقی بود که تا حالا تجربه کردم ... شاید رفتن تو- اون هم بی هیچ حرفی و تنها با یک لبخند- تقدیر پنهانی بود که برای مصطفی کوچولو رقم خورده بود ، مصطفی کوچولویی که هرگز نخواست بزرگ بشه تا بغض رو فراموش کنه !

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 16:15  توسط مصطفی میری  | 

... گاهی دلم می گیرد از چیزهایی که نیست و باید باشد و چیزهایی که هست و نباید باشد ، دلم می گیرد از اینکه بعضی وجوه شخصیتی منطبق بر بدیهی ترین دیدگاه های روانشناختانه کاملاً توجیه پذیر می شوند و بعضی وجوه شخصیتی همچون جزیره ای تنها و دورافتاده ، همچون گنجی مدفون در دل ناکجاآباد خرابه ای ... با این حال "زندگی می گوید اما باز باید زیست"

... خاطرات نم می گیرند و بیات می شوند ، دغدغه ها کهنه می شوند و تکراری ، از گذر ایام تنها اگر اقبال رسالت شاعری بر دوش داشته باشی ... تنها و تنها "ترانه ای" شاید دلخوش ات کند و در گذر زمان به همان خاطرات محو و دور بیانجامد. گاهی عمیقاً آرزو می کنم ای کاش همه کودک می ماندیم و هرگز هرگز هرگز وجودمان با مفاهیم عمیق و بزرگسالانه آشنا نمی شد. ای کاش تنها کتابی که می خواندیم همان کتابهای مصور کودکی بود و بس ، ای کاش هرگز هرگز هرگز قهرمانانمان را پوشالی و توخالی نمی یافتیم و همیشه در دوران کودکی نگاهمان همان نگاه معصوم و مطلق نگر بود به تمام هستی و کائنات.

 

مهراوه‌ي تنهايي

 

مهراوه‌ي تنهايي ، گلبرگِ تمنايي

 

بي‌كس شده از خويشي ، بيگانه‌تر از مايي

 

اي ياورِ همخونه ، اين قصه نمي‌مونه

 

ميلادِ كبوترها ، نزديكِ دلامونه

 

تو مژده‌ي باراني ، لبخندِ بهاراني

 

آغازِ‌طلوعي نو ، پايانِ زمستاني

 

تو واژه‌ي دربندي ، وقتي كه نمي‌خندي

 

وقتي منِ عاشق‌رو ، در حادثه افكندي

 

شب از طپشم روشن ، ‌فانوس به رقصيدن

 

عالم همگي شعله ، از حسِ‌حضورِ من

 

من خاكِ شررخيزم ، ويرانگرِ پائيزم

 

تو عمقِ شبِ ابري ، از آينه لبريزم

 

من فكرِ سفر بودم ، بي‌تابِ خطر بودم

 

عالم برهوتُ من ، از حادثه تر بودم

 

وقتي كه تو باريدي ، بر اين تنِ تبعيدي

 

اي كاش نفس‌هامو ، اشكامو نمي‌ديدي

 

اي كاش شبِ دنيا ، پر مي‌شد ازين رويا

 

كوچيدنِ من با تو ، تا موسمِ فرداها

 

تا فتحِ پلي ديگر ، تا رقص شبُ تندر

 

بي واهمه با من باش ، تا حادثه‌اي از سر!

 

 ***

 

مثل همیشه منتظر نقد و نظراتتون هستم!

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 21:47  توسط مصطفی میری  | 

و باز هم سلام ... سلامی که هیچگاه و هرگز کهنه نمی شود ... حتی پس از بغضها و اشکها و خاطره ها ... حتی پس از وداع و جدایی ها و تحول ها ... سلام معجزتی است از آسمان!

مصطفی مدتی نبود ... بود ... اما با خودش نبود ... تنها نشسته بود به تماشای دلتنگی های پائیزیش ... شیشه ای بود که شکسته شد و خرده شیشه هایی که باید ذوب می شدن تا بلوری دوباره متولد بشه ... پیله ای بود که باید پروانه می شد و پرواز می کرد ... که اگر نبود همه و همیشه بازنده بودن و بس!

وبلاگ ترانه های مصطفی میری با همین نام در پرشین بلاگ مدتها بود که خاک می خورد تا اینکه نمی دونم چرا کاملا تعطیل شد و الان خودم هم نمی تونم از سر قلقلک حس نوستالژی نیم نگاهی بهش بندازم... این شد که به بلاگفا نقل مکان کردم و اینبار شایسته و بایسته حس پرواز و پروانه گی !

تو این یک سال و اندی پیش از ترانه خبری نبود ... نه می گفتم و نه به خانه ترانه می رفتم ... خیلیا رو ندیدم و دلتنگ خیلیا هستم ... امیدوارم همچنان پذیرای مصطفی میری باشید.

... و اما ترانه ... !

***

فصل ترانه های بد !

فصل ترانه های بد ، ترانه های نابلد

فصل اسیر تو شدن ، بغض گره خورده ی من

شک و سکوت و اضطراب ، خاطره ها نقش بر آب

رفتن تو ، مرگ صدا ، مرگ زمین ، اشک خدا

بازم تحمل خزون ، بستر بی قصه همون

بازم تباه و بی گناه ، بازم سیاه و بی پناه

هجوم سرد سایه ها ، کنایه ها ، گلایه ها

توهم صدای تو ، دوباره رد پای تو

گلایه های بی نفس ، بغض جنون قفس قفس

بازم تحمل خزون ، واژه همون ، قصه همون

دیگه نمیشه باورم ، اسیر خط آخرم

خط جنون انحنا ، دایره های آشنا

اول و آخر نبوده ، تو قصه یاور نبوده

همیشه تاریک و رها ، یه جاده ی بی انتها

بازم تحمل خزون ، بازم همون ، بازم همون

***

لالایی !

لالایی خوشه ی گندم ، لالایی گیسوی در باد

کدوم کابوس ویرونگر ، واسه تو مرثیه سر داد

لالایی غنچه ی پر پر ، لالایی خواب آشفته

کدوم نم باد پائیزی ، برات از بی کسی گفته

تو اینجا روبروی من ، میون هاله ای از خون

داری خواب چی می بینی ، زیر این شر شر بارون

تو معصومیت چشمات ، تو نبض گریه های من

یه حس سرد و بی روحه ، بگو می مونی از رفتن

بگو این نعش افتاده ، تو نیستی خوب دیرینه

کدوم خوابی تو رو دزدید ، که تعبیر بدش اینه؟

دوباره تازه شو تا من ، کفن رو پس بکش از روت

تو که هرگز نمی گنجی ، تو چاردیواری تابوت

حریم پاک پروازت ، تو اوج قله ای دوره

نه اینجا سرد و بی روزن ، میون خاک این گوره

***

مثل همیشه منتظر نقد و نظراتتون هستم... سپاسگزارم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 19:23  توسط مصطفی میری  |