از اینکه مدت زمان درازیست که ترانه ای نگفتم احساس ناخوشایندی دارم ، شاید پیش ترها وقتی شاعری می گفت احساسم خشک شده و نمی تونم شعر بگم اونو درک نمی کردم اما الان قریب به دو ساله که ترانه ای در من نمی جوشه و به دور از هر گونه شعارزدگی اعتراف می کنم که سرشار از احساس پوچی شدم ، با این همه ناامید نیستم و تصویری از روزهای آتی در ذهن دارم که ترانه هایی از این روح ناآرام خواهد جوشید که زندگی را به گونه ای دیگر برابر دیدگانم نقش خواهد کرد. به امید آن روزها و آن ترانه ها خواهم ماند. ترانه هایی که ارزش دو سال سکوت را خواهند داشت. فعلا ترانه ای که یکی از روزهای پائیزی متولد شد و کماکان ناخوانده ماند.
***
عطر پائیز !
تو رگ پوسیده ی یه کوچه باغ ، تو صدای پیر و خشک یه کلاغ
عطر پائیزه که غوغا می کنه ، یه طلسم تازه بر پا میکنه
توی آسمون گیج و سرسری ، تو دل لحظه های خاکستری
عطر پائیزه که غوغا میکنه ، خاطراتمو تماشا می کنه
عصر اون جمعه ی پائیزی سرد ، آسمون اسم تو رو صدا می کرد
از تموم ابرا ماتم می بارید ، کسی فریاد منو نمی شنید
سایه ها از سر من رد می شدن ، سایه ها خطای ممتد می شدن
بی تو من موندم و سایه ی خودم ، رو به قلب آسمون ضجه زدم
اونیکه خواب پرندگی می دید ، به یه خواب عاشقونه پر کشید
حالا من خالی ام از نگاه تو ، خالی از حضور بی پناه تو
حالا پائیزه و بغض و خاطره ، آسمون من قد یه پنجره
تو رگ پوسیده ی یه کوچه باغ ، تو صدای پیر و خشک یه کلاغ
